Viewing 1 - 9 out of 65 Blogs.
دختران رودخانه
کنار رود، خرامان دو نو الهه راز
دو کبک. نه ، دو کبوتر. دو فاخته، نه دو باز
دو شعله از شب غزنی دو ماه از فرخار
دو سرو قد مهاجر، بدون اذن وجواز
دو نو غزال رمیده ز پای بند امیر
هلاک فتنه محمود و مکرهای ایاز
نشانده روی بر آب و فشانده موی به باد
"که گفته اند نکویی کن و در آب انداز"
وزیده در تن جنگل دویده در رگ رود
دو موج، گاه فرود و دو موج، گاه فراز
هوا ز وسوسه ی نور و نغمه در تب و تاب
و رود غرق خیالات راه دور و دراز
*
و بعد... بوی نهیب پلنگ جاری شد
و باد در دل جنگل فتاد در تک و تاز
دو ماه، مضطرب از رودخانه برگشتند
دو پای واقعه خیز و دو چشم حادثه ساز
زکیه گفت: رقیه ! رفیق من دیدی؟
به شانه های درختان نشان نیش گراز!
بلی خدای من! این دشت و کوه ایمن نیست
کجاست فرصت عشوه کجاست فرصت ناز؟
به دختران برسان، کوه و دشت پرخطر است
بگو به گوش حلیمه برین کرانه متاز
ببر به خنده ی نسرین که عمر گل کوتاست
بگو به عشوه زهرا به چشم شاهد باز
به حامده به خدیجه به آفتاب بلند
به چارسوی زمین تا به باد غنچه نواز...
که آب در جگر رودخانه می خشکد
به گوش قله ی سنگین نمی رسد آواز
*
رسید فاطمه از گرد راه، غرق خیال
دو دست شاخه ی گردو دو دیده تیر انداز
دواند چشم به هرسو که قبله پیدا نیست
من از کدام دیارم ز بلخ یا شیراز؟
گل نخست من از هند بوی یار شنید؟
و یا زدامن تبت چشیده این آواز؟
به خنده گفت معلم: عزیز! دل خوش دار
حقیقتی تو همه قبله های خلق مجاز
دو چشم مست تو کعبه است با هزار دلیل
و ابروان تو بیشک کرانه های حجاز
*
رحیمه چمبره ی رودخانه را طی کرد
تمام تن شده غمزه تمام دل غماز
گرفت دامن زهرا که راه خانه کجاست؟
چقدر فاصله دارد خدای بنده نواز؟
بگو که عشق چه رنگ است فعل وسوسه چیست؟
به شرع می شود آیا به عشوه خواند نماز؟
که می کشد تن ما را به خنده بر لب جوی
که می برد دل ما را به گریه سمت نیاز
که داده است به ما چشمهای شیر شکار؟
که داده است به ما آهوانه سوز و گداز؟
چرا بشر به درخت و پرنده قانع نیست
کجاست نقطه ی پایان این حکومت آز؟
اعوذ بالله از این درد و داغ بی انجام
اعوذ بالله از این فتنه های بی اغاز
*
وحیده، پای درختی به ذکر قد قامت
به شکل حضرت بودا به غمزه های دراز
به رنگ حضرت مریم به روزه های سکوت
چو عکس ماه که در آب می کند پرواز
*
حلیمه، گوشه ی ابرو در آب کج کرده:
که گور هرچه غم اینک به عاشقی پرداز
خجسته رود خوشا این سلوک بی پایان
دریغ سنگ شدن بر کنار این در باز
POEM BY:ABOTALEB MOZAFARI
Tags: POEM