کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم
بازهم با قاصدک گرم تکلم می شدم
می نشستم زیر آواز سپیدچلچله
بار دیگر خیس باران ترنم می شدم
زندگی را می دویدم تا فراسوی امید
تاکه در چشم تماشا یک توهم می شدم
آرزو می چیدم از رنگین کمان شاپرک
باز هم در جنگل پروانه ها گم می شدم
کوچ می کردم از این تنهایی خاکستر
باز هم همسایه لبخند مردم می شدم
کودکی آن سوی حسرت چشم در راه من است
کاشکی در کوچه های کودکی گم می شدم.
سبب آشنایی
غزل می گفتم از وقتی تو را احساس می کردم
نگاه عاشقم را باغی از الماس می کردم
برای ماندنت در کوچه های خاطرم هرشب
درو دیوارها را بستری از یاس می کردم
تنور عشقم از هرم نگاهت داغ و روشن بود
که گندم های طبع خسته را دستادس میکردم
برایت می کشیدم طرح سیب اشنایی را
سبوهای محبت را پر از گیلاس می کردم
و گم می شد تمام بودنم در چشمه های تو
اگر ابی ترین رویا! تو را احساس می کردم.
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت/ گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم /یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را ابی نمیدهد کس