چنان دل کندم از دنیا که شکلم، شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن! تماشا کن!
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پفل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند
Tags: چنان دل کندم از دنیا که شکلم، شکل تنهایی س